روزی روزگاری شاید یکی پیدا شه که بفهمه چه می گم....به حساب خودم درام طنز می نویسم...کاهی که هیچ حرفی برا گفتن ندارم یا اینکه حرفام کمن....عکسامو هی بزرگترو بزرگتر می کنم...شاید می خوام خودمو گول بزنم..........:))
یکی از بچه ها همش می گه...دنیا وجود نداره...ما نیستیم...ما وجود نداریم....خدا رو برا من تعریف کن....منطق چیه...دست بردار از تو غفلت زندگی کردن....من می گم فقط: بی خیال....همه چی کوچیک تر از اون چیزیه که بخوای بهش فک کنی.......البته جز خدا......
بارون داره می باره....دلمنم بارونی شد...هوای بارونی رو می خوام بغل کنم....بارون تموم جلوه ی نعمت خداس....
شاید یه وقتی بفهمیم که خیلی دیره....خوب اون موقع باید چیکار کنیم؟ به نظر من باید یه قلاب ماهیگیری دستت بگیریو بری لب یه رودخونه...ماهی بگیری.... شایدم بهتر باشه بری ساعت 9 شب به بعد زیر چراغا پیاده روی کنی.................................
هیچ وقت نشد که فک کنم اگه خدا نبود چی میشد..... چون هیچ وقت تنهام نذاشته که به این موضوع فک کنم...................شاید می دونه اگه تنها بشم بهش فک می کنمو چون معلومه هنگ می کنم...... و باز می گردم دنبالش....و چون نمی خواد او چن روز دوری منو دلخور کنه....هیچ وقت نمی ره!!!1
یکی بود یکی نبود...من بودم . ...خدا بود و یه پنجره...که گوشش همیشه بازه.....شاید یه گنجشک یخ زدو خواست بیاد تو!!!!
از هم که دوریم تازه می شه فهمید ...که اصلا نزدیک نبودیم!!!
از همون دورم می شه لبخند زدو فهمید که ستاره ها هم با یه چشمک جواب می دن....لزومی نداره بخوای تو هوای ابری به یکی دیگه لبخند بزنی....
کافیه واستی...هوا که صاف شد قهقهه بزنی...ستاره همیشه سر وقت میان!!!