تبليغاتX
*** اینجا دیوونه بازی باید کنی ****** ***


کلیک کن



*** "رعایت اخلاق حرفه ای الزامی است...هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز می باشد" ***
*** دل نوشته های یک دیوونه دیوونه دیوونه *** ***
زمان آن رسیده که کم کمک رخت زمستانی را از تن در اریم و به سوی بهار بشتابیم...از عمو زمستون خداحافظی کنیم و به خاله بهار سلام...نمی دونم بهار زنه یا مرد اما هر چی هست اولاش که خیلی خوش اخالاقه آخرش اما ادمو میجزونه از بس گرم میشه و صمیمی ... نوروزتان پیرور هر روز تان دیروز!!!...مثل اینکه باز سوتی دادم نوروزتان هر روز دیروزتان پیروز.. دارم شک می کنم چی بوده ..شایدم نورزتان امروز فردایتان دیروز ویا حتی هر روزتان فردا دیروزتان امروز بوده؟البته عده ای هم عقیده دارن که از آخر به اول درست تره مثل این: دیروزتان هر روز نوروزتان پیروز اما بین خودمون باشه به نظر من یه خورده وزنش خارج می زنه!!!اما این که بگیم نوروزتان برنده(=پیروز) دیروزتان پرنده(= یعنی از دست رفته) شاید درست تر باشه؟یا بگیم نوروزتان خوب دیروزتان چوب؟بابا من خودم هم گیج می زنم دیگه ....یکی از دوستان از دور داره اشاره می کنه اصل قضیه اینه:

نورزتان پیروز هر روزتان نوروز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط زندگی بهار  | 

سلام سال نو میگن دیگه فردا شروع میشه آیا میشه که ما همون پارسالی ها نباشیم یا همون پارسالیای منهای اون پیار سالی ها باشیم یا هم پارسالی و هم پیار سالی هم اونجوری که بچه بودیم و یا همون طوری که اجدادمون بودن نباشیم؟ یا بهتره باشیم؟اصلا از کجا ما از سال های  قبل قراره بهتر باشیم که نباید مثل قبل باشیم؟شاید سال بعد مردیم؟شاید سال بعد خیلی زندگی کردیم؟به طوری که هی دعا می کردیم سال جدیدش(۱۳۸۸) بیاد .کلا این قدری که ما در آسایش هستیم هی دعا می کنیم عمرمون طولانی تر بشه تا از این خدمات و امکاناتی که در اختیارمونه مثل ایدز و اعتیاد و فساد و مخارج کم و  ازدواج های آسون و خونه های بزرگ و  ... استفاده کنیم  و به کمال برسیم...البته بستگی به خودمون هم داره ها  شاید هم سکته کردیم و مردیم و جنازمون رو زیر پلی ..جوبی و یا تو کارتن پاره ای پیدا کردن! به هر صورت میشه گفت از این که زحمت کشیدین با این همه مشکل های طاقت فرسا مثل آلودگی هوا و ترافیک و .. و در آخر تورم که اصلا هم مهم نیس !! یه سال دیگه هم زندگی کردین ممنونم.اما نگران نباشین سال بعد هم همین طوریه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:42  توسط زندگی بهار  | 

باز نوروز داره از راه میرسه...یا نمی دونم راه داره از نوروز می رسه یا هردو دارن از یه جا دیگه می رسن یا راه داره از بی راه میرسه و یا نوروز از اون راه که کنار اون یکی راه که خیلی هم راه راهه میرسه.اینو به عهده شما که دارین با نوروز و از راه کتار راه هر روزتون -آروم - از راه می رسین می ذارم.راستی چه خوب میشه که بهار هم با نوروز بیاد نه تابستون نه زمستون نه پاییز نه حتی بهار سال های قبل.... خوبه که بهار امسال خود خودش-تاکید میکنم- از راه برسه...حالا اگه دیر اومد مهم نیس ...مهم نفس عمله ...یعنی نذاره تابستون و اون یکی دیگه فصلا بیان جا خوش کنن سر جاش.... گل و بلبل هم خوبه بیان یعنی واسه ی تخیلی کردن و رویای شدن فضا نه تنها لازمه..بلکه اجباری یه...یعنی اگه نیان خوب غیبت می خورن و اگه سه سال هم غیبت کنن بی دلیل موجه-که غالبا این طوریه-بایستی بهار رو از تو فصلاشون حذف کننن!!!تابستون هم که از بس گرمه عمرا بتونن بیان بیروون...زمستون هم هم این مشکل رو با سرما دارن!!! می مونه پاییز  آن فصل برگ ریز که تا میان تکون بخورن بارون می گیره یا باد میاد و خود بخود همه چی کنسل می شه..پس همان بهتر که مثل آدم سر موقع بیان!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:18  توسط زندگی بهار  | 

مرغ ماهی خوار را چرا مرغ ماهی خور نمی گویند ...تا حالا آیا به فلسفه وجود یک ملخ که در سواحل آفریقای جنوبی به ساقه ی یک ذرت گاز میزند فکر کرده اید؟یا کبکی در بالای رشته کو ه های راکی در آمریکای شمالی سرش را به زیر برف ها ی قسمت جنوبی دامنه فرو برده؟تا حالا به تعداد انگشت های یک سمندر که در ته یک آبگیر به جست و جوی یک حشره ی زشت ،تلاش می کند چی؟عده ای عقیده دارند که باور های ما چه آنچه آن ها را غلط می پنداریم و چه  آنها را درست، ناشی از یک سری تحرکات در غشای فوقانی مغز در جنب مخچه می باشد ،که می توان با خوردن قسمت سبز رنگ بادمجان آن را تقویت  و البته تحریک کرد....در اصل انچه که را  می بینیم همان چیزی است که هست منهای آن چه نمی بینیم!!!

دوستی می گفت که دشمنی دارد که دشمن وی از بیماری دوست او که نسبتی نزدیک با همسر خاله ی باجناق یکی دیگر از دوستان دیگر او دارد رنج می برد.جا بود که لازم دانستیم همان چه را که دیگران حماقت بیان می کنند ،جذابیت اندیشه بیان کنیم و به افتخار تمام انها که در کارخانه ی انسان سازی آپولو هوا می کنند ،نوشابه ای باز نماییم.خرد ورزی ما را مجبور به آنچه می کند که دیگران بیش تر از خودمان به او و آن اهمیت می دهند.

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:1  توسط زندگی بهار  | 


شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی...اه...صد سال دیگه...تو این جهنم....با این شمعا که واقعا نور الا نوره....اگه میشه هم شمعا رو خاموش کنین هم لامپا رو. بابا من گرممه...آخه کیو دیدی که تو جهنم  شمع روشن کنه...زندگی سخت شده...این شمعا تازه اکسیژن رو هم می گیرن...خدا چیکا کنم دارم خفه می شم.... میمرم میمونم رو دستتا....خدا این زندگی چیه آخه...آتیش خاموش کن هم نیس ....سوختم....من فقط یک سالمه الکی گفتم 21 سالمه...اون شمعای اضافی رو  خاموش کنین بابا...اعصابم خورد شد.....اینا کیین میگن تولدت مبارک...دیوونه شدن مگه...تولدم کجا  بوده  دیگه... اه تو این جهنم آخه جشن تولدم کجا بود.. بی خیال... کیکم هم که سوخته...با این حرارت...بوی کربن میاد...اه اه ...این واسه خودتون....من هیچی نمیخوام.....اوکی بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:28  توسط زندگی بهار  | 

گوشه ای دختری نشسته بود...

بغض کرده بود...

می گریست...

مردکی گذر نمود و گفت:

هی.... تو چرا نشسته ای کنار...

اینچنین چرا غمین و زار

دخترک گفت... زندگی مرا چنین نموده بی قرار... لیک نشان دهم تورا حقیقت دیار...

مردمان  ...هرکدام...می روند سوی کار و بار

عده ای پر از امید... عده ای پر از خیال...

کین چینین خمار...

مردمان...مردگان خسته اند...

کین چنین کمر به قتل عشق بسته اند

هرکدام...حالتی به خود گرفته اند ..

عدهای بسان من....گوشه ای گزیده اند

 

sorry

 الان حالش نیس ادامشو بگم......

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:18  توسط زندگی بهار  | 

قسمت پنجم

 

مادر که حسابی از دخترش کینه به دل گرفته بود گفت:

وا.. روزه خوردنشو دیدم و نماز خوندنشو ندیده ام.  زرد آلو رو برای هستش  می خوره و.... ما شاا... خیلی هم می خوره.

دختر اشک ریزون پرید وسط صحبت مادرش و گفت: خب ... خب.. من از خیک دست برداشتم... خیک ار من دست بر نمی داره..!!!

مادر پسر گفت: از قدیم میگن که خیک بزرگ روغنش خوب نمی شه،بعد به نشونه ÷شیمونی از وصلت گفت:همون قدیمیا یه چیز دیگه هم گفتن:سنگی رو که نتوان برداشت باید بوسید و گذاشت... تا اینجا این همه راه اومدیم اما چه فایده :گرگ دهان آلوده و یوسف ندریده....پسرم مگه عقلت پاره سنگ بر می داره؟عاقل گوشت می خوره و نادان بادمجان! اصلا هم نگران نباش که:آنقدر سمن هست که یاسمن توش گمه!!

پسر که مدتی بود به فکر فرو رفته بود به حرف اومد و گفت: دستت چو نمی رسد به خانم     دریاب کنیز مطبخی را و اشاره به خواهر دختر کرد که از پشت خرس یک مو کندن هم غنیمته!!

مادر پسر که بدش هم نمی اومد گفت: ما که تو جهنم هستیم   حالا  یه  پله پایین تر

پسر رو به خانواده اش کرد و گفت  من راضی ام...

خواهر دختر هم فوری گف: منم راضی ام! خواهر پسر گفت: سیب سرخ برای دست چلاق خوبه  اره وا... شراب مفت رو به قاضی هم بدی می خوره!!!

 

 مادر دخر گفت : زن راضی مرد راضی ... گور پدر قاضی... !!!!!!

 

 

 

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط زندگی بهار  | 

قسمت چهارم

ریخت     هر طفل نی سوار میکند تازیانه اش.

پدر دختر که تحت تاثیر قرار گرفته بود  گفت :ما اینور جوب شما اونور جوب...فحش بدین فحش بستونین....پیراهن یکی شانزده تومنه..

 پسر گفت:مهر فشاند نور سگ عو عو کند.... هر کسی بر طینت خود می کند..

و شرو کرد به خندیدن.

مرد صاحب خونه که گیج شده بود دلیل خنده پرسید.

مرد گفت:

مهمون باید خنده رو باشه ... اگرچه صاحب خونه خون گریه کنه.فوقش هم  اگه تو منو عاق کنی منم تو رو عوق می کنم.بعد به هاونی که گوشه ی اتاق افتاده بود اشاره کرد و گفت:اگه مردی دسته این هاون رو بشکن..... که اگر بری گوشو اگر کنی دمبم،بنده از جای خود نمی جنبم.

مادر پسر هم گفت:... حاج آقا پیاده شین با هم بریم...با این دیش می خواین برین تجریش؟

مرد به فکر فرو رفت که تا شغال بود به چنین سوراخی گیر نکرده بود.

بعد از کلی فکر کردن گفت: آبکش رو نگاه کن که به کفگیر می گه تو سه  تا سوراخ داری!!!!!

خواهر دختر از سخن نغز پدرش بسیار خندید.

عروس آینده که خونش جوش اومده بود ، رو به خواهرش کرد و گفت:

        دیگ به دیگ میگه روت سیاه... سه پایه میگه صل علی..... نمودونم این چه عزاییه  که  مرده شور هم گریه می کنه، ...استخری که آب نداره این همه قورباغه می خواد چیکار

مادر دختر با عصبانیت گفت:ای دختر خیره ! با گرگ دنبه می خوره  و با چوپان گریه می کنه... دست و روت رو بشور بیا ما رو هم بخور.

خواهر پسر فوری از آب گا آلود ماهی گرفت و گفت:البته دلاک ها که بیکار میشن سر همو می تراشن.

مادر پسر برای اینکه فضای بوجود اومده رو تغییر بده گفت: حالا جدا از این حرفا از دخترتون بگین:

مادر که حسابی از دخترش کینه به دل گرفته بود گفت:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:51  توسط زندگی بهار  | 

قسمت سوم

 

مادر دختر گفت:تازه تو چهل سالگی تنبور می آمزه؟ حتما تو گور هم  قراره استاد بشه.

پدر دختر از مال و منال پرسید.

مادر پسر گفت: گندم خوردیم از بهشت بیرونمون کردن.

پدر پسر گفت: از بی کفننیه که زنده ایم  که چشم تنگ دنیا را یا قناعت پر کند یا خاک گور .

پسر هم از آب گل آلود ماهی گرفت و گفت:ضمنا گوشت رانم رو می خورم و منت قصاب رو هم نمی کشم.

خواهر دختر گفت:کاله کچل رو آب برد  گفت برای سرم گشاد بود .تنبل نرو به سایه سایه خودش می یایه.

مادر پسر گفت: این حرفا به تو نیومده..... خدا اگه بخواد از نر هم می ده

پدر دختر گفت:این چه مردی است که از زنی کم نیست.

مادر دختر گفت:دست خالی برای تو سر زدن خوبه نه زن ستوندن.

پسر هم در جواب روشو کرد به صاحب خونه و گفت: خب حاج آقا شما اگه دستت چربه بمال به سر خودت.

...

مادر پسر از جهاز دختر پرسید:

مادر دختر گفت کم نیت ... زیاد هم نیست.. مختصر و مفید.

مادر پسر گفت: عروس بی جهاز ، روزه ی بی نماز ،دعای بی نیاز، قرمه ی بی پیاز. ...

و زیر لب گفت:عجب کشکی ساییدم که همه اش دوغ بود.

دختر که کنار مادر پسر نشسته بود شنید و قهر کرد.

خواهر داماد گفت:ایش....ماست نیستی که انگشتت بزنن.

خواهر عروس گفت: اره دیگه... اما سرکه ی مفت از عسل شیرین تره هاااا

خواهر پسر جواب داد...:سگ چیه که پشمش باشه.

مادر عروس که داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد اشاره ای به پدر عروس کرد و گفت:

        نرمی ز حد ممبر که چو دندان مار ریخت     هر طفل نی سوار میکند تازیانه اش.....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:5  توسط زندگی بهار  | 

قسمت دوم

 

و بعد از نگاهی زیر چشمی به مادر دختر  گفت:  وای خدا کوه موش زاییده.... ماشا.. حاج خانم تخم نکرده  تخم نکرده وقتی هم کرده تو کاهدون کرده.تازه انگاری دست و روش رو هم با آب مرده شور خونه شستن.خب ... خب.... البته تو شهر کورها یه چشمی پادشاست.

خواهر دختر که خونش چوش اومده بوده بود گفت:کلوخ انداز را پاداش سنگ است و،آقازاده هم شاهزاده نیستن ها،پسرت ازدور دل رو می بره و از نزدیک زهره رو.

مادر دختر که مجال رو مناسب دید به میون کلام اومدو گفت: آره وا... شتر کجاش خوبه که لبش بده.

 تا مادر دختر حرف پیدا کنه بزنه مادر پسر از فرصت استفاده کرد و گفت :÷س دختر خانمتون با این همه ادعا  چرا خونه نشین شده پس؟

مادر دختر گفت: خونه نشینی بی بی از بی چادریه! و اشاره کرد تا به رسم قدیم قلیان آوردند.

خواهر پسر بعد از دیدن قلیان گفت:

                   قلیان بکشیم یا خجالت    ماییم میان این دو حالت و خنده ای تصنعی نثار خواهر دختر کرد.

خواهر دختر هم  با چشم غره ای طولانی گفت: هنوز نه به باره نه به داره.... نه سرم رو بشکن نه گردو توی دمم کن.

پدر دختر از شغل و حرفه آقا زاده پرسید.

 مادرش گفت: ما شا ... پسرم هنرمند است.تنبور می آموزد

مادر دختر گفت:تازه تو چهل سالگی تنبور می آمزه؟ حتما تو گور هم  قراره استاد بشه.......

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:43  توسط زندگی بهار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:35  توسط زندگی بهار  | 

قسمت اول

 

جوانی با پدر و مادر و خواهر به خواستگاری می رفتند.درب منزل دختر رسیدند.پدر رو به اهالی کوچه گفت: خونه ی نوریه؟اهالی گفتند: آره،تازه علاوه بر نوری دخترش هم خونه هس.

مادر پسر گفت: پس نور علی نوره.

در را کوبیدند و وارد شدند.پدر با دیدن مرد صاحبخانه که در آستانه ی در ظاهر شده بود و اونا رو به داخل راهنمایی می کرد گفت:  از عشق تا به صبوری  هزار فرسنگ است ... سری که عشق ندارد کدوی بی بار است و اشاره به پسرش کرد.

پدر دختر که اتفاقا حاضر جواب هم بود گفت:  سر قبرم کثافت نکن از فاتحه خوندنت گذشتم.چرا شعر می خونی که تو قافیه اش بمونی.( ... دلی که عاشق صابر بود مگر سنگ است) سپس گفت:طعمه ی هر مرغکی انجیر نیست  که مرغ گرسنه ارزن رو  در خواب ببیند و اشاره به جوان کرد.

پسر که خیلی ناراحت شده بود گفت: عاشقی کار سری نیست که بر بالین است ،ضمنا فقط جایی که میوه نیست چغندر سلطان مرکباته و اشاره به دختر کرد.

مادر پسر دختر رو که داشت با سینی چای می آومد دید و بعد از نگاهی زیر چشمی به مادر دختر  گفت:  ...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:42  توسط زندگی بهار  | 

 
 
***






***   Back