X
تبلیغات
دل نوشته های یک دیوونه دیوونه دیوونه

دل نوشته های یک دیوونه دیوونه دیوونه

به تو ربطی نداره .هوی!!!

فواید سرویس های پر ازذحام دختران دانشگاه


 

  1. استخوان های دختر ها به دلیل شرایط ی که همیشه در اتوبوس های درون شهری با آن روبه رو بوده اند آمادگی بالقوه ی انعطاف پذیری دارد.بنابراین در جایی که یک مرد می توان جا شود سه زن در صلح و صف می توانند قرار بگیرند
  2. خیلی از حرفهای بین خانم ها مسایل خصوصی است که باید آرام دم گوش گفته شود،بنابریاین از شرایط استقبال می کنند.
  3. به علت حس کنجکاوی مایلند صورت هم را از نزذیک بیبنند.
  4. علاقه ای زیادی به خندیدن دور هم دارند.
  5. استشمام بعضی  ادکلن ها فقط در برد پایین امکان پذیر است.
  6. در ازدحام بالا ،بدن به طور خودبخودی ماساؤ داده شده و ریلکس می شود.
  7. احتیاج به نگهداشتن خود بویسله ی میله یا نشستن نمی باشد بلکه تنها کافی است که خودرا به دیگران تکیه دهید
  8. در حین تصادم ،ضرب حادثه  پس از گذز از لایه های اطراف شما گرفته می شود و در امان می مانید
  9. تقویت احساس همکاری: برای رسیدن به در های خروجی ،همکاری و همدلی نیاز است.
  10. انتقام گیری: می توانید  با دشمنان خود تصویه حساب کنید.کافی است طوری به او سرعت اولیه بدهید که پس از باز شدن ناگهانی در ، با چانه در زمین ولو شود.
  11. تجدید دوستیها : بر طبق اصل احتمال، احتمال اینکه شما دوستانان در بین هزار نفر باشند بیشتر است تا در بین 30 نفر
  12. تقویت اعصاب:وجود صدا های ناشی از جراحت،ترمز های ناگهانی،درخواست و فریاد برای توقف در ایستگاهها ،اعصاب شما را برای مراحل سخت تر زندگی تقویت می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:17  توسط زندگی بهار  | 

بوی جوی مولیان

روزی روزگاری شاید یکی پیدا شه که بفهمه چه می گم....به حساب خودم درام طنز می نویسم...کاهی که هیچ حرفی برا گفتن ندارم یا اینکه حرفام کمن....عکسامو هی بزرگترو بزرگتر می کنم...شاید می خوام خودمو گول بزنم..........:))
............................................................................................................................
یکی از بچه ها همش می گه...دنیا وجود نداره...ما نیستیم...ما وجود نداریم....خدا رو برا من تعریف کن....منطق چیه...دست بردار از تو غفلت زندگی کردن....من می گم فقط:
بی خیال....همه چی کوچیک تر از اون چیزیه که بخوای بهش فک کنی.......البته جز خدا......
....................................................................................................................
بارون داره می باره....دلمنم بارونی شد...هوای بارونی رو می خوام بغل کنم....بارون تموم جلوه ی نعمت خداس....
...................................................................................................................
شاید یه وقتی بفهمیم که خیلی دیره....خوب اون موقع باید چیکار کنیم؟ به نظر من باید یه قلاب ماهیگیری دستت بگیریو بری لب یه رودخونه...ماهی بگیری....
شایدم بهتر باشه بری ساعت 9 شب به بعد زیر چراغا پیاده روی کنی.................................
......................................................................................................................
هیچ وقت نشد که فک کنم اگه خدا نبود چی میشد.....
چون هیچ وقت تنهام نذاشته که به این موضوع فک کنم...................شاید می دونه اگه تنها بشم بهش فک می کنمو چون معلومه هنگ می کنم...... و باز می گردم دنبالش....و چون نمی خواد او چن روز دوری منو دلخور کنه....هیچ وقت نمی ره!!!1
.......................................................................................................................
یکی بود یکی نبود...من بودم . ...خدا بود و یه پنجره...که گوشش همیشه بازه.....شاید یه گنجشک یخ زدو خواست بیاد تو!!!!

........................................................................................................................................

از هم که دوریم تازه می شه فهمید ...که اصلا نزدیک نبودیم!!!

از همون دورم می شه لبخند زدو فهمید که ستاره ها هم با یه چشمک جواب می دن....لزومی نداره بخوای تو هوای ابری به یکی دیگه لبخند بزنی....

کافیه واستی...هوا که صاف شد قهقهه بزنی...ستاره همیشه سر وقت میان!!!

.......................................................................................................................................


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط زندگی بهار  | 

باد بادک!!!

دیری است ر محله دل، هرکسی که می خواهد بادبادکی رها می کند و همشان به سیم های برق گرفتار می شوند..

عده ای شان نه دلشان می آید به آن سنگ بزنند که از آن بالا بیاید پایین ، نه حتی دیگر ریسمانشان طاقت کشیدن دارد.!!

عده ای شان زیر تیر چراغ برق می ایستند و گریه سر می دهند و دائم ریسمان می کشند و لجاجت به خرج می دهند.

عده ای دیگر به نظاره می نشنیند تا شاید فرجی شود و بادی بوزد یا معجزه ای صورت پذیرد!!

عده ای هم دائما سنگ می زنند !!!

اما کمند کسانی که به دیوار تکیه دهند و اوج را بستایند.....

نه ...نه ... !نه این که فکر کنی باد بادک آن ها گیر نکرده است..نه...!

بادبادگشان گیر افتاده است اما نه به آن سنگ می زنند و نه ریسمانش را می کشندو نه لجاجت به خرج می دهند!!!

شاید بادبادکشان واقعا گرفتار سیم شده است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:14  توسط زندگی بهار  | 

تولدت مبارک

تولد تولد بیا شمعا رو فوت کن...که صد سال زنده باشی....

سلام وبلاگ جونم...چطوری تو؟ خوبی؟ یه سال گذشت.... دیدی چه زود؟

وای چه خاطره ها که تو این یه سال با هم داشتیم....چه اتفاقا که نیوفتاد....  مهمترینش این بود که یک سال بزرگتر شدم!!!

تو هم یه سالت شدا!!!

دلم برات همیشه تنگ میشه دوست خوبم...

خوشحالم تو رو دارم.

دوستت دارم.

زندگی بهار


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:26  توسط زندگی بهار  | 

جان سخت 5 :گریز از مرگ

ساعت حدودا 11 شب بود که یکی از دوستان او  زنگ زد که : برای کار مهمی لازمه که به خونه ی ما بیای....

منم که تو پایه بودن  بین تموم بچه ها مشهورم و هیچ پیشنهادی رو از سر صبح تا بوق سگ.....رد نمی کنم....گفتن :الان که تو اتاقم...اما سریع خودمو می رسونم.....

آخ...گفتم بوق سگ...دردم تازه شد.....

لباسامو پوشیدمو اماده رفتن شدم....از هم اتاقیم خداحافظی کردم....

یه ربعی می شد که داشتم تو پردیس پیاده روی می کردم تا خودمو برسونم به در دانشگاه ....جلوی میدون علوم پایه بودم که دیدم یه چیزی داره مثل موشک بهم نزدیک می شه...

چشامو مالیدمو دوباره نیگاه کردم.....

نه....نه....

خدایای من...یه سگ وحشی سیاه که خون جلو چشاشو انگار گرفته بود به سمتم می یود....


دفع خطر احتمالی از اون جایی که از لحاظ عقلی واجب سریع سه چهار تا راه حل به نظرم اومد....

1.واستم تا بهم نزدیک شه بعد خیره بهش نگاه کنم(تو یه فیلمی یه شکارچی می گفت اکگه تو چشم یه حیوون وحشی نگاه کنی آروم می شه!!!)

2.بهش با یه جسم سخت حمله ور شم (اما وقتی ماجرای تصادف یه سگ با یه ماشین و رو به یاد آوردم که سپر و کاپود جلو و حتی شیشه ی جلو ی اون ماشین رو نابود کرده بود و حتی ترکشاش می خواست گردن راننده رو هم خورد کنه اون موقع بی خیال شدم)ضمنا اگه اون با سرعت وی به سمت من بیتد و من با سرعت وی 2...اون موقع با سرعت وی 1 +وی 2 به هم برخورد می کنیم که جسم سخت پس از برخورد به جمجمه ی فولادی سک پودر خواهد شد...

3.صدای یه حیوون وحشی تر رو در بیارم که خوف کنه و پا به فرار بذاره...(این کارو تو جنگل های شمال وقتی اطرافمون رو گرگها گرفته بودن انجام دادم و سریعا پراکنده شدن)

4.توکل به خدا کنم  توقع اعجاز داشته باشم...و فک کنم که منو ندیده!!!

5.خودمو به مردن بزنم که بی خیال شه و بره(اما تو یه فیلم دیگه دیده بودم که اون مال خرسایه)

6.یه چوب بندازم که بره بیاره...شاید منو اشتباه گرفته باشه با صاحبش!!

7.بهش فحش بدم شاید بفهمه که با آدم خطرناکی طرف(خیلی جاها دیدم که چوپانا وقتی به سگا فحش می دن سگا انرژی شون یه صفر می رسه و بی خیال می شن و در حالی که عو ,و می کنن دور می شن)

8.دعا کمنم  که آخر عمر 14 سالش باشه و وقتی داره به سمتم میاد قلبش سنکوب کنه(اما یک آن دلم به حال بچه هاش سوخت که یتیم می شن و منصرف شدم)

9.تصمیم کرفتم کیفمو بذارم زیر بغلمو فرار کنم.....

.....

و فرار کردم....

از فلکه علوم به سمت خوابگاهها ....با حداگثر سرعت...انتخاب مسر مجدد...از پشت ساختمون علوم .....

به مغزم همونجا مختصات خوابگا رو دادم  قول دادم به خودم که فقط به خوابگناه و زنده موندن فکر کنم..... غافل از این که در تمام لحظه هایی که من در حال فکر بودم...سگه بهم نزدیک نر و نزدیک تر شده بود.....

من اصولا آدم لانگ لگی هستم و تو تربیت بدنی هم رکورد 540 کلاس و شکسته بودم...همینا بهم روحیه داد و فقط دویدم....

اینقد سرعت گرفته بودم که گاهی انتخاب مسیر برام سخت شده بود....

یا شعار معروف تیم افتادم....ورزش دشمن اعتیاد.... آخه من صبا می رفتم پارک و ورزش می کردم....

کفتم از مسیر خاکی و لای درخت مرخت ها برم که گمم کنه....اما باز یادم اومد که قدرت بویایی  سگ چندین برابر انسانه و الان حتی آمار مارک ادکلن منم در آورده....

از دانشکده دامپزشکی و کال هم رد شدم...اما انگار داشتم صدای نفس نفس زدنشو از پشت سرم می شنیدم.... اون موقع کمی نا امید شده بودم داشتم حالت تضرع و توبه می گرفتم و اظهار روسیایی و بندگی ....

 

ضربان قلبم به دویست رسده بودو مثل یه قورباغه که یه آفتاب پرست دیده می زد.....

پشتمو نیگاه کردم دیدم  سگه داره پا به پای من و حتی سریع تر می دومه....دیگه تصمیم گرفتم به پشتم نیگاه نکنم...حتی آگه پامو گاز بگیره!!!

دیگه جلوی مرکز نگهبانی سمت آموزش دانشکده کشاورزی بودم که تصمیم گرفتم باز به پشتم نیگاه کنم!!!

درسته من موفق شده بودم....سگه ایستده بود و در حالی که آب از لب و لچه اش می رخت و مردمک چشاش زده بود بیرون...به طول گام های من نیگاه می کرد.....

بله من از این نبرد پیروز بیرون اومده بودم...

 

خودمو به اتاق رسدم در حالی هم اتاقیم بهم با چشمای از حدقه بیرون زده نیگاه می کرد گفتم:..س.. س....سگ.... سگ........دوستم پرسید که چرا رنک و روت این ریختیه که کفشام و در اوردمو وسط اتاق بی اختیار پهن شدم....

دوستم در حالی که از بوی عرقم می نالید گفت: چی شده واستا آبقند درست کنم....بهتر می شی...ابقندو خوردم...گرچه زیاذ شیرین نبود(چون هم نخورده بود) اما جواب داد!!!

و داستانو براش تعریف کردمو تو حال خودم بودم که دیدم داره صدای سگ میاد....

دوستم  برای هم دردی یه فیلم کذاشت که یه شکارچی می خواست یه سگ فضول رو بکشه!!!

اما به من نساختو حالم بد تر کرد....

....الان یه ماه از اون ماجرا می گذره ئو من هنوزم از یادآوریش تنم می لرزه و اما  آرزوی مرگ اون سگ بدجنسو به گور خواهم برد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:5  توسط زندگی بهار  | 

من را بخوان

 

  شعر قشنگی از یکی از شاعران معاصر دیدم که گفتم بد نیس شما هم بخونیدش....

بعدم بگید به نظرتون  منظورش چی بوده؟؟؟!!!

من را بخوان که بی تو غروب می گردم و

سرچشمه ی خیال و دروغ

من را بخوان و کمی بخند

با من بگو

با من بگو که هنوز هم....

رد پای شبحی در کار نیست...

تا سر دهد که :

"ملول ...دست شسته ز دور....ای خسته از غم دوران ...حریص گور

بس است در هوای غنچه بودن و ترک هوای  غم...."

با من بگو  که اگر خمیده شده ....  قامت و بدنم...اما هوس نکرده ام  ...که بال  و پرم شوند

دوستان دغل و دشمنان دور و برم....

با من بگو که به که گویم حدیث غمبارم.....

تا بشود و نیمه راه تعریفم....

ز جای  بر نخیزد و طعنه ای نزتد...

نیشخندی و سخنی به آتش و ....

آخر تاسفی و ترحمی و گذری....

من شیفته ی آن نبوده ام که لگدمال شود ....

روحم به زیر پای ستم کار داستان سفرم..........

 

 

شاعر معاصر:حسین.نیک بخت.ک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:55  توسط زندگی بهار  | 

چیز هایی که در دانشگاه می بینیم:

 

·    حیوون:لاکپشت،خارپشت،سگ،روباه،قورباغه،موش،کلاغ،سوسک،گوشفند،اینجا پر گونه های نایاب و در حال انقراض و یا منقرض شده و یا حتی کشف نشده هستش....اما باید تاکید کنم که دانشگاه ما به قوانین بین المللی احترام گذاشته و مانع حضور شکارچیان شده ..       

         

بهار

 

·         دوربین: حتی می تونه تشخیص بده که شما اکه دست کردی تو بینیت چن تا مو از توش کندی!!

·         بنایی: آجر،آسفالت،کامیون،شن،سنگ،خاک،کارگر.اولا فک می کردم رشته همه اینجا فقط معماری و عمرانه!!

·         انواع تابلو ها:ممنوع،کمتر از ۲۰ کیلومتر،تاکسی،تای و تکثیر و ،،، میلیون ها تابلو وجود داره تا مطمئن بشن که تو دقیقا داری به مقصد می رسی.... انگار تو یه گردنه تو تگزاس هستی که اگه یه وجب اونور تر پاتو بذاری میری ته دره!!

·         راه و ساختمان:در دانشگاه ما برای رسیدن به هر نقطه ای نه یک راه،،،نه دو راه،،،نه سه راه،،،بلکه میالیون ها راه وجود دارد،،،تعداد کوجه ها پسکوچه های یه بار مصرف ،ساختمون خرابه،خط کشی و سرعت گیر ،،،تقریبا از موهای سر شما بیشتر است،،، اگه هم از موی سرتون بیشتر نباشه،،،لا اقل با موهای دستک وپائک شما برابری می کنه،،،

·         بانک: بعضی روزا فک میکنم دارم میام بانک مرکزی ،،،یا شهرک بانک ها،،،، بانک ملی،تجارت،اقتصاد نوین ،،،، کم مونده که تعاونی اعتبار عسگریه هم بیاد یه جایی رو برا خودش دستو پاکنه،،،شعار دانشگاه ما این باید باشه"بی پول نخواهید ماند" 

·         نشریه:مردمک،نشریه سبز،زرد،آبی،،،، روزنامه دیواری..به برد که نیگا می کنی وحشت می کنی ...اینگار همه اومدن دانشگاه که برن فقط کار فوق برنامه کنن!!

·         بیکار،الاف،فشن،سنتی،معمولی،،شوی لباس،،،، دانشجو نما اینقد زیاده که گاهی شک می کنی ایجا دانشگاه یا ... دانشگ

·         مدلمو:کج،راست،عمودی،زیکزاکی،افقی،مورب،افشان،بابابرقی،خروسی،گوسفندی،اسبی،دم کفتری،سیم خاردار،دخترونه،چتری،فارافاس،ال بی سی،اسپنیش،بوکسی و،،، اگه دسترسسی به کانال های مد ندارید...اگر حتی به اینترنت هم برای دسیابی به مدل های جدید ودنیا دسترسی ندارید...با رابینسون همه کارا چه آسون...ببخشید قاطی شد...باید می گفتم: به دانشگاه ما بیایید...

·         ماشین:ماکسیما،کمری،لگسوز،پرادو،بنز،بی ام وه،،،،پیکان ۵۸،،، نماشگاه خود رو های اسقاطی..و به روز دنیا...

·         آرایش:اروپایی،عربی،افغانی،شرق دور،بانکوکی،بالیوودی،هالیوودی،آفریقایی و ،،، آموزشگاه آرایش و زیباییی...البته برای کسایی که بتونن از فرصت ها کمال استفاده رو بکنن

·         صف:سلف،امور تغذیه،امور دانشجویی،امور ،،،، اداره آموزش،،، اینجا چیز مفتی به کسی داده نمی شه..... فک نکنینا یه وقت اپراتورا کمن!!! بچه ها بیکارن میرن باسه خنده تو صف وای میستن!!

·          رخت:بادوم،سنجد،گلابی،انگور،سیب،زرذ آلو،سنوبر،کاج،سپیدار،شمشاد ،،،، ببینم رابینسون کرئزدئه رئ یادت هس...چرا نمی یای اینجا تمتحاتش کنی...مطمئن باش هیچ وقت گرسنهع  نمی مونی!!

·         راستی یادم رفت بگم....اون وسط مسطا یه چند تا استادو دانشجو هم می بینیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:48  توسط زندگی بهار  | 

من خسیس نیستم!!

تا حالا دوست خسیس داشتی؟

یادت میاد که موقع خرید خوراکی چه ادا هایی در میارن...ما تا دلتون بخواد من از اون دوستا دارم!!! در مورد پیشنهاداتی که به خوردن ختم می شوند اونا اینجوری ان:

من قبلا خوردم ، باحال نبوده، سیرم ، دوست ندارم... مقاومت می کنند.

خسیس

وقتی حرف خوراکی به میون میاد ،بحثو عوض می کنند

موقع خرید خوراکی به بهونه های مختلف  ناپدید  میشه

موقع خرید که میشه دستشو می گیره رو شکمشو بلند بلند ادای شکم درد رو در میاره...

همیشه یه ساندویچ نون و پنیر تو کیفش داره که به بهونه ی اون دیگه چیزی نخره...

موقع خرید پس از پرسیدن قیمت آه بلندی می کشند و در حالی که دارند به تورم بدو بیراه می گن از مغازه خارج می شن...

پس از پرسیدن قیمت خوراکی  که قراره بخرن، اذعان می کنه که پدر گرامشون دیشب همو خریده و خوردن و دیگه میل ندارن!!

به بهونه های مختلف از رفتن به مغازه سر باز می زنن با جمله هایی از قبیل: از جوش خوشم نمیاد...اون با بابام دعواییه ... بهداشتو رعایت نمی کنه و ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:41  توسط زندگی بهار  | 

چرا دانشکده ی ما نیمکت ندارد؟سری دوم


13.تعیین جای قرار دادن نیمکت ها مشکل است و نیاز به عملیات مهندسی دارد.

14.قرار دادن نیمکت در مکان های مشرف به فضای سبز به سبب جلوگیری از رسیدن نور، موجب کاهش رشد و پژمردگی و خوابیدگی  گیاهان می شود.

15.جلوگیری از خواب عده ای دانشجو نما!!

16. برای تامین بودجه ی خرید نیمکت ، نیاز به اضافه برداشت از صندوق ذخیره ی ارزی است که اجازه آنرا به مسئولین دانشکده نمی دهند.

17.ممکن است نیمکت ها دارای میخ باشند که به اعضا و جوارح و لباس ها آسیب وارد نماید و موجب انتقال بیماری های عفونی شود.

18. جلوگیری از مشکلات ناشی از چسباندن آدامس به نیمکت ها

19.جلوگیری از بی عدالتی احتمالی به کسانی که سرپا ایستاده اند.

20.مبارزه با الگوی زشت یادگاری و حکاکی !

21.جلوگیری از ارتباط بیش از حد نزدیک دو غیر هم جنس

22.ایجاد تفاوت با سایر دانشکده ها به سبب نداشتن نیمکت

23.جلوگیری از عمل ناشایست چشم و هم چشمی

24.جلوگیری از به منبر رفتن دانشجویان فاقد صلاحیت علمی و فرهنگی

25.جلوگیری از تیکه پرانی و خنده های نا بجا

26.اشاعه ورزش مادر پیاده روی بین دو کلاس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:37  توسط زندگی بهار  | 

نمی فهم چرا اینگونه زود رفتی .....

زیبا ترینم...

منظور تو را نمیفهمم....نمی فهم چرا اینگونه  زود رفتی .....چرا اینقدر زود دلخور می شوی...چرا  در همان  آغاز نفمیدی   که من نمی فهمم؟ باور کن ...شاید اگر واقعا  میفهمیدم دیگر اینگونه از زندگی با تو لذت نمی بردم... ...

stupid

شاید برای فهمیدن خلق نشده ام ...شاید نباید می فهمیدی که من از حرف هایت چیزی را نمی فهم ...می دانی  که برای فهمیدن فهم لازم است... که من از آن بی بهره ام  ..اگر حقیقت را بخواهی چیزی جز هیچ را نمی فهمم...من نفهم به دنیا آمده ام ...بدون آن که بفهمم پرورش یافته ام ...نفهم خورده ام ...خوابیده ام...و نفهمیده عاشقت شده ام....احتمال می دهم که نفهم نیز خواهم مرد....مگر آنکه نفهمیده چیزی بفهم...وقتی تورا انتخاب کردم ...گمان بردم که تو نیز نفهم هستی ...نمی خواهم باور کنم که آینگونه نبودی...نمی خوام بفهمم که تو تمام نفهمی های من را فهمیده ای...دعا می کنم که اینقدر فهمیده نبوده باشی....

خطای  مرا بحساب نفهمی ام بگذار...

منتظر تو هستم...قربانت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:12  توسط زندگی بهار  |