ساعت حدودا 11 شب بود که یکی از دوستان او زنگ زد که : برای کار مهمی لازمه که به خونه ی ما بیای....
منم که تو پایه بودن بین تموم بچه ها مشهورم و هیچ پیشنهادی رو از سر صبح تا بوق سگ.....رد نمی کنم....گفتن :الان که تو اتاقم...اما سریع خودمو می رسونم.....
آخ...گفتم بوق سگ...دردم تازه شد.....
لباسامو پوشیدمو اماده رفتن شدم....از هم اتاقیم خداحافظی کردم....
یه ربعی می شد که داشتم تو پردیس پیاده روی می کردم تا خودمو برسونم به در دانشگاه ....جلوی میدون علوم پایه بودم که دیدم یه چیزی داره مثل موشک بهم نزدیک می شه...
چشامو مالیدمو دوباره نیگاه کردم.....
نه....نه....
خدایای من...یه سگ وحشی سیاه که خون جلو چشاشو انگار گرفته بود به سمتم می یود....

دفع خطر احتمالی از اون جایی که از لحاظ عقلی واجب سریع سه چهار تا راه حل به نظرم اومد....
1.واستم تا بهم نزدیک شه بعد خیره بهش نگاه کنم(تو یه فیلمی یه شکارچی می گفت اکگه تو چشم یه حیوون وحشی نگاه کنی آروم می شه!!!)
2.بهش با یه جسم سخت حمله ور شم (اما وقتی ماجرای تصادف یه سگ با یه ماشین و رو به یاد آوردم که سپر و کاپود جلو و حتی شیشه ی جلو ی اون ماشین رو نابود کرده بود و حتی ترکشاش می خواست گردن راننده رو هم خورد کنه اون موقع بی خیال شدم)ضمنا اگه اون با سرعت وی به سمت من بیتد و من با سرعت وی 2...اون موقع با سرعت وی 1 +وی 2 به هم برخورد می کنیم که جسم سخت پس از برخورد به جمجمه ی فولادی سک پودر خواهد شد...
3.صدای یه حیوون وحشی تر رو در بیارم که خوف کنه و پا به فرار بذاره...(این کارو تو جنگل های شمال وقتی اطرافمون رو گرگها گرفته بودن انجام دادم و سریعا پراکنده شدن)
4.توکل به خدا کنم توقع اعجاز داشته باشم...و فک کنم که منو ندیده!!!
5.خودمو به مردن بزنم که بی خیال شه و بره(اما تو یه فیلم دیگه دیده بودم که اون مال خرسایه)
6.یه چوب بندازم که بره بیاره...شاید منو اشتباه گرفته باشه با صاحبش!!
7.بهش فحش بدم شاید بفهمه که با آدم خطرناکی طرف(خیلی جاها دیدم که چوپانا وقتی به سگا فحش می دن سگا انرژی شون یه صفر می رسه و بی خیال می شن و در حالی که عو ,و می کنن دور می شن)
8.دعا کمنم که آخر عمر 14 سالش باشه و وقتی داره به سمتم میاد قلبش سنکوب کنه(اما یک آن دلم به حال بچه هاش سوخت که یتیم می شن و منصرف شدم)
9.تصمیم کرفتم کیفمو بذارم زیر بغلمو فرار کنم.....
.....
و فرار کردم....
از فلکه علوم به سمت خوابگاهها ....با حداگثر سرعت...انتخاب مسر مجدد...از پشت ساختمون علوم .....
به مغزم همونجا مختصات خوابگا رو دادم قول دادم به خودم که فقط به خوابگناه و زنده موندن فکر کنم..... غافل از این که در تمام لحظه هایی که من در حال فکر بودم...سگه بهم نزدیک نر و نزدیک تر شده بود.....
من اصولا آدم لانگ لگی هستم و تو تربیت بدنی هم رکورد 540 کلاس و شکسته بودم...همینا بهم روحیه داد و فقط دویدم....
اینقد سرعت گرفته بودم که گاهی انتخاب مسیر برام سخت شده بود....
یا شعار معروف تیم افتادم....ورزش دشمن اعتیاد.... آخه من صبا می رفتم پارک و ورزش می کردم....
کفتم از مسیر خاکی و لای درخت مرخت ها برم که گمم کنه....اما باز یادم اومد که قدرت بویایی سگ چندین برابر انسانه و الان حتی آمار مارک ادکلن منم در آورده....
از دانشکده دامپزشکی و کال هم رد شدم...اما انگار داشتم صدای نفس نفس زدنشو از پشت سرم می شنیدم.... اون موقع کمی نا امید شده بودم داشتم حالت تضرع و توبه می گرفتم و اظهار روسیایی و بندگی ....
ضربان قلبم به دویست رسده بودو مثل یه قورباغه که یه آفتاب پرست دیده می زد.....
پشتمو نیگاه کردم دیدم سگه داره پا به پای من و حتی سریع تر می دومه....دیگه تصمیم گرفتم به پشتم نیگاه نکنم...حتی آگه پامو گاز بگیره!!!
دیگه جلوی مرکز نگهبانی سمت آموزش دانشکده کشاورزی بودم که تصمیم گرفتم باز به پشتم نیگاه کنم!!!
درسته من موفق شده بودم....سگه ایستده بود و در حالی که آب از لب و لچه اش می رخت و مردمک چشاش زده بود بیرون...به طول گام های من نیگاه می کرد.....
بله من از این نبرد پیروز بیرون اومده بودم...
خودمو به اتاق رسدم در حالی هم اتاقیم بهم با چشمای از حدقه بیرون زده نیگاه می کرد گفتم:..س.. س....سگ.... سگ........دوستم پرسید که چرا رنک و روت این ریختیه که کفشام و در اوردمو وسط اتاق بی اختیار پهن شدم....
دوستم در حالی که از بوی عرقم می نالید گفت: چی شده واستا آبقند درست کنم....بهتر می شی...ابقندو خوردم...گرچه زیاذ شیرین نبود(چون هم نخورده بود) اما جواب داد!!!
و داستانو براش تعریف کردمو تو حال خودم بودم که دیدم داره صدای سگ میاد....
دوستم برای هم دردی یه فیلم کذاشت که یه شکارچی می خواست یه سگ فضول رو بکشه!!!
اما به من نساختو حالم بد تر کرد....
....الان یه ماه از اون ماجرا می گذره ئو من هنوزم از یادآوریش تنم می لرزه و اما آرزوی مرگ اون سگ بدجنسو به گور خواهم برد...